تبليغاتX
 ادبی

ادبی

شعر و داستان -نقد ادبی

چشمهایت...

 

پیدا کردم...

آخر...

چشمهایت گوشه ی انباری

خاک میخورد

با نقش سیگاری روی لبهات

شاید

لبهایی با نقش سیگار...

از آخرین باری که دیدمت...

این عکس را گرفتم

یادم هست...

و توی صحنه ی وقوع حادثه...

دستهایی پیدا شد

که اثر انگشتان تو رویش بود...

 

پیدا کردم...

چشمهایت...

گوشه ی انباری

خاک میخورد...

 

 

پا نوشت:

راستش این شعر رو توی کاغذهای دور ریختنی خودم پیدا کردم...

تاریخ و امضایش را تیر ۸۸ نوشته بودم...

گوشه ی انباری خاک میخورد...

 

 سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


کلاغ...

 

به استاد عزیزم...محمدرضا احمدی

و فرشته ای بر دوش راستش

 

دلم کلاغی شد

 

دهانم بوی قار قار گرفت

 

صدایت می زنم

 

اما...این روزها

 

چنارها ادای کلاغ در می آورند

 

و گنجشکها

 

سمفونی قار قار را

 

از پشت بلند گو های مسجد محله

 

پخش می کنند...

 

اصلا خدا...کلاغ را

 

             به خاطر تو آفریده

 

این ها را گفتم

 

           که بگویم

 

به کلاغ حسودیم می شود...

 

 

دوستان عزیزم...برای خواندن شعرهای اعضای انجمن ادبی

 فرهنگسرای سلامت ِبه آدرس زیر مراجعه کنید:

http://www.shamare.blogfa.com/

 

س.امید

 

۱۸ آبان ۸۸


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت


پیله...!

 

 

پیله کرده

کرمی که توی دلم افتاده...

میترسم...

پروانه شود

هوایی گلها کندم....

 

چند وقت پیش هم

فسیل بچه دایناسوری را

توی مغزم

پیدا کردم...

که سر از تخم در نیاورده

به انقراض...

مبتلا شده بود....

 

س. امید


 

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت


جشن مهرگان

"هو"

انجمن ادبی  فرهنگسرای سلامت برگزار می کند:

برای یادآوری مهر در لغت نامه ها و کتابهای تاریخی در جشن مهرگان منتظر حضور شما هستیم.
شب شعر مهرگان
موضوع:آزاد
نحوه ارسال آثار:
1)حضوری(روابط عمومی فرهنگسرای سلامت)
تلفن:2-77491491
2)ایمیلyek-nimkat@yahoo.com
مهلت ارسال آثار:17مهر88
زمان مراسم 21 مهر-ساعت4:30
آدرس:میدان رسالت-خ هنگاهم-بلوار دلاوران-خ آزادگان-جنب شهروند-آمفی تئاتر فرهنگسرای سلامت

 

با تشکر

 

س.امید


 

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


غمقار

                                                            (به عباس معروفی)

   (۱)

کلاغ غمقار میکشد

غمقار ...غمقار ...غم ...قار

و مترسکهای آنطرف باغ

در شبی اندوهبار

اندوهبار...اندوهبار

بذرهای پاشیده نمناک میشود

نم ناک...

(۲)

ما هفت برادر بودیم

به نیت هفت سال قحطی

قحط واژه

(خواب مادرم بود):

-:هفت کلاغ لال

نت سمفونی زمستان را

گریه میکنند...

(۳)

سال قحطی بود

سال قحطی بود

شنیده بودم

در قحط سالی میتوانی خوشه ای گندم باشی

اما....

(۴)

مترسک دلش گرفت

(۵)

ما هفت برادربودیم

نگاه میکردیم

حتی سالها بعد از سال قحطی

 

س.امید

اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

 


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


یک جواب...نه...

 

گفتم شايد بي معرفتي ست و شايد درست نباشد که چيزي ننويسم
در جواب نامه اي که چند روز پيش عزيزي برايم فرستاد و خواست که خيلي ها بخوانند...
منظورش را واقعا نفهميدم و صبر کردم تا خودش بهتر منظورش را برايم بگويد...
تا امروز که نظر خصوصي با همان اسم س.س.فلسفه در وبلاگم ديدم...
اصلا هم دوست ندارم که اين حرفهاي خاله زنکي کش پيدا کند...
نه من هنوز آنقدر احساس ميکنم که بزرگ شده ام که اينگونه خودنمايي کنم...
و نه آنقدر کوچکم که تن به حقارت اين جوابها و سوالهاي بچه گانه دهم
اصلا اين حرفها را نشنيده ميگيرم و ميگذارم به پاي يادداشتي که ناشناسي براي من ...نه...
براي مخاطبي چون من نوشته است...
و اصلا خجالت ميکشم از دوستانم که اينگونه مرا در
برابر دلقک بازي و تاريخ نگاري شخصي مجهول الهويت پاسخگو ببينند...
اي کاش اين عزيز از خود نامي و نشاني ميگذاشت و واقعا جواب سوالاتش را ميگرفت...
اگر چه نوستالژي اين حرفها برايم قابل درک بود ...اما
اين را ميگذارم به پاي رمانتيک بازي بچگي هايم...


اما سال آخر دبيرستان من پر بود از اين رمانتيک واريها...
وقتي که توي جاميزيم به جاي دفتر و کتاب و روي ميزکار کارگاه به جاي
سيم و کنتاکتور و فيوزمينياتوري ...
کتاب شعر و دفتر خاطرات و نامه هاي عاشقانه ي سفارشي بود...
وقتي که سر کوچه ي مدرسه دخترانه بزرگ نوشته بودند...(س.اميد)
وقتي که همکلاسيم به خاطر اينکه نامه اي به خط من توي کيف خواهرش پيدا کرده بود
جلوي من گريه کرد...
آن روزي که گفتم ديگر نمينويسم و ...
هنوز زمستاني که بوي خيانت الناز را ميدهد را توي مشامم حس ميکنم...
و بغض مهدي که اي کاش ميزد توي گوش من...
ولش کن...
بي خيال...

س.اميد
فروردين 88
تهران


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت


نامه ای ...

درست یک ساعت پیش این نامه به دستم رسید
و خدا میداند که یک ساعت است دارم از درد به خودم میپیچم و...
دردی اگر هست بگذار که کلمه بگوید و تو گوش کن و ببین که ...
درد از خودش در می آید
حتی اگر نخواهی...
این متن نامه بود که شخصی با نام س.س.فلسفه برایم ارسال کرده بود
 و گفته بود که برای همه بخوان...

"دیوارها برابرم به صف
و لاشه ها بویناک خاطره ای عبث...

سعید گرام تولدت مبارک
وسالی که از راه رسیده و بوی نویی از چهره ها میبارد نیز...
گفته بودی که نگو کی هستی و من هم به رسم دیرین تنها به نام مستعاری و...
حرفی نا مفهوم بسنده میکنم و محکومت میکنم به حرفی که زدی و گفتی
کنار بستر من بی چراغ بیا ...
بی خود...
و من خود بیخود شده ی سالهای نزدیکی هستم که از دورادور نیز
وامدار حرفت بودم...
از همان زمان که کوچه های دبیرستان دخترانه و کیفهای مدرسه
پر از امضای نامه های تو بود
و حرفهای پسری ناشناس در سینه های نورسیده دختران کوچه ی دبیرستان
گل میکرد...
راستی یادت هست...؟
نه اصلا نمیخواهم که یادداشتی برای گذشته ای که قطعا مرده است بنویسم که
درد این نبوده و نیست...
که درد جایی کنار بستر تو خفته است و کسی بیخودی و بی چراغ
آمده است تا تو را ببرد...
و تو قطعا آنقدر مهربان بوده ای که مرگ را نشناختی و دستت را
برای دوستی دادی و ...او هم بدش نیامد که چند صباحی مهمانت باشد...
دوست من تو چند نفر را بد بخت کردی و به زوال دادی...؟
تو چقدر فکر میکنی که خوبی؟
هنوز هم فکر میکنی مرگ ترس ندارد؟
و تنها چیزی که خیلی ترس دارد در راه عقیده نمردن است؟
فکر میکنی اصلا؟
یادم می آید عاشق هم که میشدی میخواستی که طرفدار عقیده ات بشود طرف
هنوز هم این طرز فکرهای تو چیزی عائدت میکند یا نه؟
مگر نه اینکه اینقدر طرفدار داشتی توی مدرسه ی دخترانه که
همه ندیده عاشقت بودند

سعید عزیزم...
سیلی محکم ... را هم بگذار به حساب هفت سین سال نوی من...
که تو هم جز این سکوت و سیگار و باز هم سکوت
سین نداشتی پای سفره ی هفت سینت ...
این سیلی من را یاد حرف تو انداخت که روز آشنایی من و ... گفتی
دنیا را چه دیدی شاید روزی من هم زدم توی گوش کسی دیگر...
و تو گوشی تو آمد و سیلی شد توی گوش من...

مذهب مینوشتی و میگفتی که اگر چیزی برایت آخر پیری بماند همین است...
شنیدم که با لامذهبی تمام مشت میزنی توی دیوار که مگر چه عیب دارد کسی
ابراز عقیده کند و فریاد بزند که من بی دینم...
و خودت هم فریاد زدی اما ...فهمیدم که کفر گفته ای و توبه میکنی...
هفت ماه پیش که آمدم برای تو زیاد پیغام گذاشتم ...
اما ردی از تو ندیدم ...کجایی پسر ؟کجایی؟
...

ببخش که ادمه ندارد ...
باز هم مینویسم...
اما بعد از جواب تو...

سعید تو عزیز مایی ...هنوز هم دردی که یادم دادی که انسان ساز بود را
با تمام وجودم حس میکنم...
این نامه هم برای همه بخوان...

ارادتمند و ...
س.س.فلسفه "

 

واقعا من متعجبم...
جواب رو هم ...
 

 


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


آسمون شهر...

 

يه روزي آسمون شهر جاده ي آسفالته ميشه
تموم کوچه هاي شب پر خم و پر چاله ميشه

ستاره ها صف ميکشن پشت چهارراه سحر
تو آسمون پر ميشه از بوق و چراغاي خطر

ترافيک ستاره ها ،تصادف خورشيد و ماه
جريمه ي سرعت نور،سوت کلاغا راه به راه

دنباله هاشو ميچينن ؛ستاره ي دنباله دار
ممنوعه تو خيابوناش،دنباله و اضافه بار

ابرا تو ميدون بهار،گريه هاشون گل ميکنه
يکي مياد کهکشون و زيرگذر و پل ميکنه

خونه توي آسمونم قسطيه و اجاره اي
فقط يه تيکه آسمون قسمت هر ستاره اي

 

 

بگذريم کي بود که توي ذهنم شکل گرفت ،اين اواخر بود
با دوستاني که از هم سرشار ميشدم
از ايده هايي که شکل ميگرفت ميگفتيم
اما دست بر قضا! همه از هم جدا افتاديم...

به مردم دنيايي که واقعيتش را خواهند ديد!!!!!!!!!

س.اميد
13/8/87
تهران


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


تولدم...!


امروز روز تولدمه...

و چه فرقي دارد که کي تولد من باشد...
براي کي فرقي دارد يا ندارد و مهم هم نيست که روز تولد کسي
براي ديگران فرقي بکند...
چه برسد به من که تنها و غريبه توي پسکوچه هاي نا به جا  !!آباد
اين شهر درست مثل غريبه هايي که باري هم روي دوش مردم گذاشته اند
سر به زير و پر تنش از کنار چشمهاي دريده ي آنها ميگذرم...و چنان آواره ام که
آسمان نيز از اينکه زير سقفش پرسه ميزنم غمگينانه به من مينگرد...
امروز روز تولدمه...
و تولد من آغاز چي بايد باشد...
نشانه ي چه چيزي بايد باشد...
اصلا تولد من براي چي بايد باشد ...؟؟
نوستالژيه تولد هر آدمي تنها وقتي عموميت پيدا ميکند که ...
در تولدش اتفاقي افتاده باشد...
شايد براي من هم افتاد...کسي شايد نديده باشد...
مامان هميشه ميگويد...
آن شب همه ي شهر چراغاني بود...
ريسه کشيده بودند همه ي شهر را...
و شيريني و گل و گلاب پخش ميکردند...
براي من ...براي تولد من...مامان؟؟؟؟؟؟
آره عزيزم...براي تو...
و وقتي بزرگتر شدم ...فهميدم ...نه براي من...نه عزيز...


هرسال هم ريسه ميکشند روز تولدم را و خيابانهاي شهر پر از شادي ميشود
خيابانهاي شهر پر از ...
اسم من کجاست؟؟؟؟؟؟؟چه خوش خيالانه چشمان کودکيم در پي پيدا کردن
اسمم روي پلاکاردهاي اطراف ميدانها و گذرگاه ها
 درست در روز تولدم گذشت.
روزهايي که اسم براي من مهم بود...
درست مثل امروز که بي اسمي...
درد بدي توي شقيقه ام نشسته...
روز نحسي بود تولد من...13بهمن...
13بهمن
دهه ي انقلاب
آذين بسته اند و من راه خانه را گم ميکنم در اين چراغانيها
 که خانه ي من کو...؟؟کجاست؟؟
اصلا ...خانه...
امروز روز تولدمه...
روز تولد من هم اتفاقي افتاده...؟؟؟؟؟؟حتما...

 

13بهمن87
تهران


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


از دریا...

 

از دریا برمی گردی...

دهانت بوی ماسه میدهد

و جفتی ماهی روی لبت...

دلت برای دریا شور میزند

و ماهی های خلیج

که تنشان را آفتاب میسوزاند...

 

از دریا که بر میگردی...

باغ انتظار دارد که نوازشش کنی...

پدر، هر روز

به سر شماری درختان میرود

و میوه های زخم خورده ی سرک کشیده

از سیم خاردار...

 

پدر ؛برای هر قفس

پرنده میسازد....

 

 

 

پنجم آذر۸۷

تهران


 

نوشته شده توسط سعید در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت